خاطرات سفر به نیریز
صبای عزیزم این روزا کلی داره بهت خوش میگذره.مدام داری بازی میکنی.با مادرجون پدر جون. خاله جون که بیخیال پایان نامه شده هر وقت بیداری باهات بازی میکنه. داییهات که نگو (مخلص دایی امین) اینقدر تو رو دوس دارن و باهات بازی میککن.بخصوص دایی امین.براشون میخندی آغون میگی.اینقدر خسته میشی که وقتی میخوابی انگار غش کردی .این عکسو وقتی خوابیدی خاله گرفت.

عصر جمعه بابایی رفت داراب.ما هم رفتیم خونه دایی من(دایی مهدی).نینی اونا هم تازه بدنیا اومده .زینب خانم دلش درد میکرد گریه میکرد.اینم عکس تو با زینب گلی که 23 روزه هست.

عزیز مامانی دیروز گوشتو سوراخ کردیم اونم با سوووووووووووووزن(7/3/90)الهی بمیرم برات مامانی.آخه اونایی که دکتر گوششونو سوراخ کرده سنجاقک گوشواره حسابی داغونشون کرده و تا یه هفته گریه میکردن.منم به پیشنهاد بزرگترها تصمیم گرفتم با سوزن گوشتو سوراخ کنم تا بتونم تو گوشت نخ کنم و کمتر اذیت بشی.مادر جون سوراخ کرد.خیییییییییلی گریه کردی بخصوص گوش دومت.یادم که می افته تمام بدنم میلرزه .فقط پنج دقیقه گریه کردی.منو مادرجون و خاله هم با تو گریه کردیم .بعدش کلی با خاله بازی کردی و خندیدی.ولی من بخاطر استرسی که داشتم تمام بدنم درد گرفت و تب و لرز کردمشب هم خوب خوابیدی الان هم که دارم مینویسم مثل فرشته ها خوابیدی اینم عکست.



خاطرات سفر به نیریز
